خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

کمترین مجازات بحث با آخوند شکم گنده ی عقیدتی سیاسی ، پاسداری دیزلی بالای برجک اطراف پادگان است گرچه برای من آرامش و تنهایی خاص خودش را داشت .
اما درست نیمه شبی که در حال صیانت و پاسداری از مرزهای پادگان بودم :!: به ناگاه متوجه شدم موجودی با سرعت نور در حال حرکت به سمت سیم خاردارهای پادگان است ، خوب که چشم انداختم به آدم بودنش پی بردم و دیدم چگونه پسرک با تلاش از زیر دو و نیم متر سیم خاردار ، تن و بدن دیلاقش را بیرون کشید و داخل پادگان شد !
کارش که تمام شد ایستاد و نگاهش به نگاه من تلاقی کرد  !
خشکش زد ، سی ثانیه ای ، بر بر مرا نگاه کرد و گفت :
- اینجا هم پادگانه ؟
آره
- پادگان چی ؟
نیروی انتظامی
- یعنی من از ارتش فرار کردم ، اومدم ناجا ؟
آره
- مادر قهوه ( قحبه ) !
با منی ؟
- نه با خودمم !
مادر پیاله
- هان
عکس رخ یار دیده ایم !
- هان ؟
هیچی
- حالا من چیکار کنم ؟
بخواب تا بازداشتت کنم !
- بروبابا چطوری فرار کنم ؟
از ضلع شرقی
- یعنی چی ؟
از این سمت !
از تو پادگان خودتون ابـــــــله نه اینجا !

در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست :!:

- چی ؟
بدو تا کسی ندیدتت !
- باشه

نوکواره : گویا حالا حالا ها گرمابه چیزکی جز خاطرات سربازی برای خوانندگانش ندارد !

نوکواره : پس از بیش از دو ماه به وبلاگ دوستانم سر زدم و چه شیرین بود خبر انتشار کتاب سرکار خانم محتشمی ، از صمیم قلب به ایشان و همسر محترمشان تبریک عرض می کنم و با آرزوی انتشار کتاب ، آن دو دوستی که مشغول سر و کله زدن با ارشادند !

جناب سرهنگ :

یکی ، دو روز بعد از عملیات مرصاد داشتیم گشت زنی می کردیم که از توی یه سوراخ سمبه ای یه دختر کرد با لباس نظامی با اسب پرید بیرون و فرار کرد ، گذاشتیم دنبالش و یه جا گیرش انداختیم که ضامن نارنجک را کشید و خودش را منفجر کرد !

این نشان از اوج پوچی و نیهیلیسم و بدبختی یک جوان است :!:

جناب سرگرد :

تو این گروهان اقلیت مذهبی که نداریم ؟

خدا را شکر !

اهل سنت یا دیگر فرقه های ذاله اسلامی چطور ؟

خدا را هزارمرتبه شکر :!:

جناب سروان :

یه سرباز خوب سربازیه که از شیرآبی که هم خدمتیش کو…شو شسته ، آب بخوره !

آخوند پیش نماز :

” در حالی که سربازان بعد از شش ، هفت ساعت تمرین رژه ، نای نشستن هم ندارند ، بین دو نماز می فرمایند “

اگر مرد با زن خود در حال حیض نزدیکی کند چه از قبل باشد چه از دبر لازم است استغفار کند و احتیاط مستحب آن است که کفاره دهد .!

سربازان :

کافور موجود در غذا بعد از بیست روز تاثیرش را از دست داد ! این روز ها کم نمیبینی سربازان تحصیل کرده ای که به شوخی و یا به جد به پروپاچه ی پشم آلوی هم ور می روند :!: ما که ندیدیم اما شنیدیم در گروهان های دیپلمی و زیر دیپلمی زمین زیر پای سربازان می گرید :!:

  • نوکواره : این هفته بی هیچ بازداشت یا تنبیهی بگذشت ، کم کم دارم یاد میگیرم یه سرباز حرف گوش کن باشم !
  • نوکواره : وقتی از خانم دکتر پرسیدم چه خبر از اصفهان این چند وقت که نبودم ، آمـــــــاری از یکی از دبیرستان های دخترانه ی پایین شهر اصفهان برام خوند ، هنوز دارم فکر می کنم به کجا قرار است کشیده شود ، اوضاع و احوال کشور !
  • نوکواره : شرمسارم که ایمیل هایتان بی جواب مانده ، هنوز فرصت خواندنشان را هم نداشته ام .

سالِ پیش درست در چنین روزهایی بود که دانشگاه نیمه کاره رها شد :!:
در آن روزها ی سخت ، مطمئن بودم تن به هر کاری خواهم سپرد ، جز رفتن به اجباری ! اما افسوس همیشه حقیقت زندگی تلخ تر از آن است که می پنداریم !
هم اکنون سربـــــــازم ، هنوز نمی دانم پس از این همه سال تنهایی چگونه بودن در میان دیگران و خوابیدن در خوابگاه را تحمل خواهم کرد ، دوستان به طعنه معتقدند طول خدمتم ده سال و در زندان و فرار سپری خواهد گشت :!:
اما من به خود قول داده ام این گونه نگردد !
گرچه بسیار دلتنگم

  • دلتنگ شغلی که برایش آن گونه زحمت کشیده ام ، نه
  • دلتنگ موههایی که سالها کوتاه نگشته بود ، نه
  • دلتنگ سفرهایی که تنها آرامش بخش زندگی ام بود ، نه
  • دلتنگ سه تاری که در آغوشم نخواهد بود ، نه
  • دلتنگ تخت خوابی که با منش می خوابید ، نه
  • دلتنگ زنده رود همچنان خشکیده ، نه
  • و نه دلتنگش

دلتنگ شمایـــم

دوستان مجازیم

و چه مجازی که حقیقی اید و حقیقتید !
مگر انسان چه انتظار دارد از دوست ، دردِ دل گفتمتان و شادی هایم تقسیمتان کردم ، هیچ گاه فراموشتان نخواهم کرد دوستـــــــــــــــان
همچنان دوست ترتان می دارم
.

و در آخر به دو چیز وصیتتان می کنم :
توکل به خدای احد و واحد در دنیای فانی
و
تمسک به فرند فیـــــــــد در دنیای مجازی
که در هر دو آرامشی است که در یک خمره شراب ناب نخواهیدش یافت !
و به راستی توکل و تمسک به این دو است که ممد حیات است و مفرح ذات :!:
.
شاد باشید

نوکواره : اعتراف می کنم پیش از اعزام هدایای بسیار از عزیزان بسیار بگرفتم ، اما هدایای ذیل طعم دیگری می داشت :
خانم دکتر کتایون
خانم دکتر آینده آتوسا
و منیره ی عزیز
سپاسگذارم از هدایایتان

“پک عمیق به سیگار می زنه”
چی می خواستیم چی شد !
چه فکرهایی برای انقلاب داشتیم ، برای مملکت .
تازه انقلاب شده بود . آزادی مطلق
باورت نمیشه بدون بلندگو جلوی دانشگاه تهران سخنرانی می کردم چهارصد ، پونصد نفر دورم جمع می شدن !
بیشتر از اعداما حمایت میکردیم !
“پک عمیق به سیگار می زنه”
اینقدر حمایت کردیم که یه روز چشم باز کردیم و دیدیم ، دونه دونه رفیقامونم دارن اعدام میشن
خیلی زرنگ بودیم که فلنگا بستیم
با بدبختی رفتیم آلمان
“پک عمیق به سیگار می زنه”
نه زبان می دونستیم نه کار بلد بودیم
خوش بمون گذشته بود تو ایران
اونجا هم راست ، راست راه می رفتیم و به متلک هایی که آلمانیا بمون مینداختن لبخند می زدیم
بی غیرت شده بودیم
دیگه هیچی برامون مهم نبود
“پک عمیق به سیگار می زنه”
یه روز با رفیقم قدم می زدیم ، دو تا دختر هیفده ، هیژده ساله صدامون کردن !
گفتن کمک می خوایم
بردنمون یه جای پر دار و درختی بود .
“پک عمیق به سیگار می زنه”
یه نگاهی به دور و بر انداختن و شلوارشونا کشیدن پایین
شورتم پا شون نبود سگ مصب ها
دندونامون کلید شد !
نفسمون بند اومد
تا اومدیم بفهمیم چی به چیه شروع کردن به شاشیدن طرف ما !
“پک عمیق به سیگار می زنه”
گفتن این بزرگترین لذت زندگیتونا تجربه کردید !
حالا حاضرید برده ی ما بشید ؟
هر هر زدن زیر خنده
“پک عمیق به سیگار می زنه”
کارد می زدی خونمون در نمیومد
گفتم رفیق قرار بود مملکتا آزاد کنیم ، چی شد رسیدیم به اینجا ؟
چی شد بزرگترین لذت زندگیمون ، دیدن شاشیدن این دخترا شد ؟
“پک عمیق به سیگار میزنه”
گفت بده ؟ امشب یه ج… ردیف می زنیم !
گفتم بر می گردم ، هر چی شد ، شد !
فرداش رفتم طبقه ی دوم سفارت
“پک عمیق به سیگار می زنه”
برگشتم
اااای زندونم خاطراتی داره برا خودش
“پک عمیق به سیگار می زنه”
حالا تو هم بی خود چشت دنبال این کتاب ها نباشه
تا زنده ام فقط بت قرض می دم
وقتی مردم همش باشه مال تو
“پک عمیق به سیگار می زنه”

.

.

نوکواره : حالم خوش نیست ، سیگار را از دهانم بر می داره نمی زاره بکشم :!:

پس از چندی سفر ، با شوق و ذوق فراوان میل باکسم را باز کردم به امید آنکه مملو از آدرس روسپیان قدیم باشد ، اما :
( پیشاپیش از دوستانی که ایمیل هاشون را انتشار عمومی دادم عذر خواهی می کنم .)

یک وبلاگ نویس معروف :
به به شیخ جان تو هم که اهل حال بودی رو نکردی ، پاشو بیا تهرون یکی دو تا از این داف هاتم بیار خوش می گذرونیم به مولا …

فرشاد از دزفول :
سلام آقای شیخ الشیوخ من فرشاد هستم 18 ساله از دزفول که امسال دانشگاه … تهران قبول شدم و … اما قرض از مزاحمت می خواستم در مورد روابط جنسی من را راهنمایی کنید و …

یک دوست قدیمی اما نادیده ی وبلاگی :
تو هم بت بد نگذره ما رو فرستادی قاطی مرغ ها خودت نشستی به بهونه نوشتن کتاب لای لنگ و پاچه ی ج… ها خوش می گذرونی ، حالا جدا از شوخی این عیال ما ( سلام می رسونه ) یه کیس خوب برات سراغ داره ، می گه بیا این ننه ی منو ببر ( هوی نخند ، ننه خودشو می گه ! ) به جون شیخ هر چی نیلوفر خوبه مادرش ما را نموده ! بیا برش دار ببرش تا هر وقت خواستی باش مصاحبت کن ، من قول می دم هیچی از اونها که تاحالا باشون مصاحبت کردی کم نداشته باشه بلکه یه چیزی هم زیاد داشته باشه ، هزینه شم هرچی بشه چشمم کور خودم می دم !

یک وبلاگ نویس نه چندان معروف :
شیخ جونی من که از رده خارجاشا سراغ ندارم اما تا دلت بخواد هولوهاش موجوده آدرس بدم ؟

ناشناس :
عمه داری ؟
میتونی بری باش مصاحبت ، مناسب هم هست …

خدا را شکر داستان های جذابی که از زنان روسپی و مردان روسپی باز در این چند مدت شنیدم ، بازگو نکردم  و اگر نه باید باقی عمر مجازی خویش را به شغل شریف دلالی محبت و یا از نوع اسلامی آن شیخ المحبت می گذراندم :!:
اما سخن از شیخ المحبت به میان آمد ، جالب است بدانید بدترین نوع فحشا را در ایران در شهر مقدس قم و در جوار مروجان دین ، آنان که به گفته ی خودشان لباس پیامبر به تن کرده اند یا خواهند کرد دیدم .
دروغ نیست که بگویم ، تلخ است دیدن فحشا در زیر پرده ی دین ! ( با پوزش از عزیزانی که به پدیده ی صیغه معتقدند ! )
آن هنگام که با طلبه ی بیست و سه ساله ای که سه زن صیغه ای داشت در مکان های مورد نظرش برای دیدار زنان صیغه ای قدم بر می داشتیم به آن چه شنیده بودم اما می پنداشتم دروغ است می اندیشیدم من دیدم :

  • زن سی و دو ساله ای که روزانـــــــــه صیغه می شد و با افتخار از ثواب اخروی اش دم می زد . ( گویا زنانی که عمل استریلیزاسیون انجام داده اند نیازی به نگه داشتن عده ندارد ، حتی تعدادی از آنها معتقد بودند در صورت استفاده از ک.اندوم هم نیازی به نگهداری عده نیست ! )
  • من در گوشه و کنار این کشور دخترکان روسپی زیادی دیده ام که در درون از عمل خویش کراهت دارند و عذاب می کشند اما دخترک صیغه ای را دیدم که به او آموخته بودند هر بار خوابیدن به زیر طلبه ها و روحانیون چنان ثوابی در بر خواهد داشت که با فاطمه ی زهرا در بهشت محشور خواهی شد !
  • من دخترکان خوش بر و رویی دیدم که با سه سکه به عقدت در می آیند و می شوند زن شرعی و قانونیت در حالی که تنها وظیفه ی خویش را ارضای تو می دانند !

و …

نوکواره 1 : بی خود سعی نکنید برای شیخ الشیوخ حرفی یا حدیثی در آوردی ، شیخ الشیوخ همچنان شبانه روز با معشـــــــــــــــــــــــــــــــوقه ی دوست داشتنی خویش روزگار می گذراند :!:

.
نوکواره 2: بسیار بر من خرده گرفته اید که تو را چه به دیدار این زنان ، بگذارید ، بگذارید ثبتشان کنم .

.
نوکواره 3: جز ما بودند کسانی که بسیار با این زنان نشست و برخاست کردند ، از ان پیرمرد اجنبی مارکز گرفته تا مولانای خودمان ! و بسیاری دیگر ( بشنوید داستان دیدار مولانا با روسپیان را با صدای علیرضا میبدی )

.
نوکواره 4 : خوبی سفر به قم این بود که فهمیدیم آرش خان امروز یعنی پلنگ خان صورتی دیروز در این چند ماه که وبلاگش را حذف نمود و به غیبت صغری رفت ، یک بانوی 55 ساله را به قرار مهریه ی 500 سکه ی طلا در ماه به عقد خودش درآورده بود ، گویا بانو هم با وبلاگ نویسی به شدت مخالف بودند :!:

.
نوکواره 5 : کاوه عزیز مدت ها به مسعود بسیار عزیز تهمت می زد که تو همان آرش نه چندان عزیزی ! خدای را هزارمرتبه شکر مسعود از این اتهام تبرئه گشت و خیال دوست دارانش را آسوده نمود !
فارغ از شوخی آرش جان خوش بازگشتی رفیق ، خوش !

روسپی نامه

سال پیش وقتی  در گیر و دار توقیف روسپیان سودا زده ی مارکز ، خاطرات نشست و برخواستم با سه روسپی را در ” و امـــــا روسپــــــــــیــــــان سودا زده ی من ” نوشتم هیچ نمی اندیشیدم روزگاری بشود پر خواننده ترین مطلبی که در دنیای مجازی نوشته ام و آماری به دست بیاورد که بی شک دیگر تکرار نخواهم کرد !
پس همین آمار تلنگری زد بر من که نگاشتن کتاب ” روسپی نامه ” که سالها در فکر و ذهن می پروراندمش را بیاغازم و با وجود تنبلی بسیار پس از یک سال و اندی به نیمه برسانمش .
به همین جهت در یک سال گذشته با روسپیان بسیار از این و آن شهر به صحبت و گفتگو پرداختم ، از دخترکانی با معصومیت بارور گرفته تا قحبگانی که به قول خودشان {…} نداده نگذاشته بودند !
اما برای فصلی از کتاب نیازمند مصاحبت با فاحشه های از رده خارج و روسپیان چروکیده بودم که به اتفاق آقای “ی” راهی خانه ی “طوبی” شدیم !
“طوبی” زنی است که روزگاری نه چندان دور در تمامی بزم های اهل فرهنگ و هنر اصفهان حضوری فعال داشته و آنچنان دل از استادان فن و شعر آن زمان می ربوده که مرحوم ” ه . گ ” در وصفش چنین گفته :
تن طوبی تکه ای از بهشت موعود است ، که وعده داده شده . “
اما شهرت “طوبی” جز در اندام واره ی زنانگی هایش ، ذوق و هنر بی مثالش نیز بوده است ، تا انجا که مشهور است پیش از همخوابگی با اهل شعر ساعات متوالی  می سروده و پیش از هم آغوشی با اهل ساز ساعت ها می خوانده و پیش از همبستری با اهل دل ، دل ها می ربودتشان !
باری این روزها از آن “طوبی” که در چهل سالگی دل یکی از مشتریانش را ربود و به عقدش در آمد در حالی که هم مسلکان ِ بیست و پنج ساله اش به قول خودشان پایین تنشان کپک زده  و فاسقی نمی یافتند برای عرضه ی تنشان ! هیـــــــــــــــــــچ باقی نمانده . :!:

چرا که انقلاب برایش شوهری اعدامی به بار آورد و زندانی چند ماهه و اکنون که سی سالی است در انزوا و تنهایی در کوچه باغی زیبا زیست می کند !
این روزها از آن “طوبی” با آن رقص و زلف و خال و خد و قد و دامن و تیر نگاه معروف هیچ باقی نماده جز صورتی چرکین و چروکیده و کمری قوز کرده اما سینه ای سرشار از خاطرات شیرین گذشته با اهل دل و زبانی که با اشعار فروغ پاسخ گوی توست !
باری مصاحبت با “طوبی” گرچه بی فایده نبود ، اما برای “روسپی نامه ی ” من بی فایده ، چرا که خوب دیدید “طوبی” فاحشه ای خاص در روزگار خودش و پیرزنی خاص تر در زمانه ی ماست ! اما آنچه این روزها به شدت نیازمندشم پیرزنانی همسن و سال “طوبی” است که روزگاری به شغل فاحشگی مشغول بوده اند :!:

.

نوکواره : اگر روزی جایی یکی از این پیرزنان را دیده اید به من معرفی اش کنید تا کمی پای صحبتشان بنشینم ، بسیار ممنون خواهم بود . ( لطفا ایمیل بزنید .)

.

نوکواره : لطفا این پست را لینک کنید ، شیر کنید یا هر کار دیگری از دستتان بر می آید برای خوانده شدنش انجام دهید  بلکه اندکی بتوانم خاطرات آخرین نسل روسپیان قبل از انقلاب را ثبت کنم برای آیندگان ، تا بدانند قبل و بعد از انقلاب بر این روسپیان سودا زده چه گذشت :!:

.

نوکواره : عکس فوق از از مجموعه روسپی ها اثر مرحوم کاوه گلستان .

.

نوکواره : بشنوید آهنگ روسپی را با صدای مرحوم فریدون فروغی . ( دانلود )

شب های زاینده رود زیباست ، حتی بی آب !
وقتی شباهنگام ، برای هضم کردن آن فست فود کذایی یا آن غم دل منحوس در کنار زنده رود قدم میزنی و مردمی را می نگری با تفاوت های بسیار از جنوبی ترین نقطه ی شهر تا شمالی ترینش بی دغدغه های همیشگی هیچ به ذهنت خطور نمی کند با صحنه ای مواجه خواهی شد ، که روحت را خراش می دهد !!
پس راه خودت را می روی که “زن” با زیق ، زیق فراوان مشتی آدم دور خودش جمع کرده و می گوید ، ” یکی از بالای پل یه کیسه زباله انداخت تو رودخونه و در رفت ! ، زنگ زدم 110 هنوز نیومده ” ، و تو می اندیشی ، فوضولی تا چه حد ؟ !
در همین گیر و دار موتور پلیس می آید و گروهبان جریان را از زبان زن می شنود ، از چهره اش مشخص است هیچ میلی به دنبال کردن ماجرا ندارد ، لاجرم سرباز نگون بخت را می فرستند میان ، لجن و آب مرده ی زنده رود تا از میان خزه ها و جلبگ ها ، کیسه زباله را بیاورد و به زن نشان دهد ، هیچ نیست و تو یک آدم فوضول ِ بی معنی بیش نیستی ، برو پی کارت !
بی شک گروهبان در همین اندیشه است که سرباز می آید ، کیسه را باز می کند ، تا در یک آن تمام سی ، چهل نفر آدم فوضولی که به تماشا ایستاده ایم مو بر تنمان سیخ شود و شوکه شویم !


دخترکی دو ، سه روزه در کیسه است :!: ( فردایش در روزنامه خواندم پانزده روزه بود )
آری شاید تنها در یگانه حکومت الله بر زمین است که نوزاد ، دخترکی چون زباله به سوی لنجنزار پرت می شود !
گروهبان پلیس چهره ای منحوس اما روح بزرگی دارد ، بیدرنگ لب بر دهان نوزاد می گذارد ، با آن ریش و پشم و تنفسش می دهد
و تنفسش می دهد …
و تنفسش می دهد …
صدای شیون نوزاد بلند می شود ، نفس می کشد ، نوزاد به این دنیا باز می گردد !
به سه چیز می اندیشم :
چه اصراری داشت خدا در زنده نگاه داشتن این دخترک نگون بخت ؟
چه می شود پدر و مادری را که چنین می کنند با نوزادشان ؟!
آیا همکاران همان مردند در بنزهای گشت ارشاد ؟!
.
نمیدانم .
اما همچنان می اندیشم به سرنوشت دخترکی که سه روز از عمرش گذشته اما تنها خدا می داند در این نه ماه و سه روز بر سرش چه آمده ؟!
شاید حاصل نطفه ای حرام بوده در بطن دخترکی نو خط و شاید حاصل فقری و اعتیادی و شاید …
نمی دانم
اما بی اختیار بر زبانم جاری می شود ” تنها توفان کودکان ناهمگون می زاید ” .

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »